تبليغاتX
YA Ali
قرآن - حدیث - داستانهای از امامان - حکایت - مطالب جالب - جوک - اخبار جهان
آنكس كه مصيبت ديد، قدر عافيت را مى داند پادشاهى با نوكرش در كشتى نشست تا سفر كند، از آنجا كه آن نوكر نخستين بار بود كه دريا را مى ديد و تا آن وقت رنجهاى دريانوردى را نديده بود، از ترس به گريه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى كرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت ، ناآرامى او باعث شد كه آسايش شاه را بر هم زد، اطرافيان شاه در فكر چاره جويى بودند، تا اينكه حكيمى به شاه گفت : ((اگر فرمان دهى من او را به طريقى آرام و خاموش مى كنم .))
دوست خوب من ادامه مطلب را بخوان...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 16:0  توسط میرزایی  | 

رنج شديد بيمارى حسادت براى حسود
سرهنگى پسرى داشت ، كه در كاخ برادر سلطان ، مشغول خدمت بود. با او ملاقات كردم ، ديدن هوش و عقل نيرومند و سرشارى دارد، و در همان زمان خردسالى ، آثار بزرگى در چهره اش ديده مى شود:
بالاى سرش ز هوشمندى
مى تافت ستاره بلندى
دوست خوب من ادامه مطلب را بخوان...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 18:12  توسط میرزایی  | 

دستور براى رفع مزاحمت مردم يكى از مريدان نزد پير مرشد خود آمد و گفت : ((چه كنم كه از دست مردم در رنج مى باشم ؟! آنها زياد نزد من مى آيند و وقت عزيز مرا مى گيرند ))

ادامه مطلب را بخوانید..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:6  توسط میرزایی  | 

دو حالت عارفان وارسته يكى از عرفان و صالحان سرزمين لبنان (كوهى در شام نزديك جبل عامل ) كه در ميان عرب به مقامات عالى و داراى كرامات و كارهاى فوق العاده شهرت داشت به مسجد جامع دمشق آمد، كنار حوض كلاسه رفت تا وضو بگيرد، ناگاه پايش لغزيد و به داخل آب افتاد و با رنج بسيار از آب نجات يافت . مشغول نماز شد، پس از نماز يكى از اصحاب نزدش آمد و گفت : ((مشكلى دارم ، اگر اجازه هست بپرسم . ))
مرد صالح گفت : ((مشكلت چيست ؟ ))

دوستان خوبم ادامه مطلب را بخوانید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:4  توسط میرزایی  | 

نتيجه پناهندگى به خدا و پاداش احسان يكى از پادشاهان به بيمارى هولناكى كه نام نبردن آن بيمارى بهتر از نام بردنش است ، گرفتار گرديد. گروه حكيمان و پزشكان يونان به اتفاق راءى گفتند: چنين بيمارى ، دوا و درمانى ندارد مگر اينكه زهره (كيسه صفرا) يك انسان داراى چنين و چنان صفتى را بياورند (و آن پادشاه بخورد تا درمان يابد).

دوست خوبم ادامه مطلب را بخوان...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 7:48  توسط میرزایی  | 

مناجات پارساى آگاه پارسايى را ديدم كه سر درگاه خدا (كعبه ) مى ماليد و چنين مناجات مى كرد: يا غفور و يا رحيم - تو دانى كه از ظلوم و جهول چه آيد؟
(يعنى اى بخشنده مهربان ! تو آگاهى از آن كس كه بسيار ستمكار و نادان است

چه كارى ساخته است ؟ )(144)

 

دوست خوبم ادامه مطلب را بخوان..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 7:23  توسط میرزایی  | 

كيفر ستمگر مغرور و غافلگير

يكى از وزيران مغرور و غافل ، خانه يكى از افراد ملتش را ويران كرد، بى خبر از سخن حكيمان فرزانه كه گفته اند:
آتش سوزان نكند با سپند
آنچه كند دود دل دردمند(۱)
ادامه مطلب را بخوانید..
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:15  توسط میرزایی  | 

تمجيد از سخاوت شاهزاده پادشاهى از دنيا رفت و ملك و گنج فراوانى نصيب فرزندش شد، شاهزاده دست كرم و سخاوت گشود و به سپاهيان و ملت ، نعمت فراوان بخشيد:
نياسايد مشام از طبله (۱) عود
بر آتش نه كه چون عنبر ببويد
بزرگى بايدت بخشندگى كن
كه دانه تا نيفشانى نرود(۲)

دوست خوبم ادامه مطلب را بخوان..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 12:6  توسط میرزایی  | 

قصاص روزگار فرمانده مردم آزارى ، سنگى بر سر فقير صالحى زد، در آن روز براى آن فقير صالح ، توان و فرصت قصاص و انتقام نبود، ولى آن سنگ را نزد خود نگهداشت .
سالها از اين ماجرا گذشت تا اينكه شاه نسبت به آن فرمانده خشمگين شد و دستور داد او را در چاه افكندند. فقير صالح از حادثه اطلاع يافت و بالاى همان چاه آمد و همان سنگ را بر سر آن فرمانده كوفت .

دوست خوبم ادامه مطلب را بخوان..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:27  توسط میرزایی  | 

عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود گروهى دزد غارتگر بر سر كوهى ، در كمينگاهى به سر مى بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت مى پرداختند و موجب ناامنى شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نيروهاى ارتش شاه نيز نمى توانستند بر آنها دست يابند، زيرا در پناهگاهى استوار در قله كوهى بلند كمين كرده بودند، و كسى را جراءت رفتن به آنجا نبود.
فرماندهان انديشمند كشور، براى مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستيابى بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر بايد از گروه دزدان جلوگيرى گردد و گر نه آنها پايدارتر شده و ديگر نمى توان در مقابلشان مقاومت كرد.
درختى كه اكنون گرفته است پاى
به نيروى مردى برآيد ز جاى
و گر همچنان روزگارى هلى (۱)
به گردونش از بيخ بر نگسلى

ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:3  توسط میرزایی  | 

برترى زور علم بر زور تن

كشتى گيرى در فن كشتى گيرى قهرمان قهرمانان كشتى بود و سيصد و شصت رمز پيروزى در كشتى بر حريف را مى دانست و هر روز با بكار بردن يكى از آن رموز، كشتى مى گرفت . او به يكى از جوانان علاقمند بود، و سيصد و پنجاه و نه رمز پيروزى در كشتى گيرى را به او ياد داد، ولى يك رمز را به او نياموخت و در آموختن آن به او، امروز و فردا كرد.

دوست خوب من بر روی ادامه مطلب کلیک کن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 17:48  توسط میرزایی  | 

رزق و روزى به زرنگى نيست هنگامى كه هارون الرشيد (پنجمين خليفه عباسى ) بر سرزمين مصر، مسلط گرديد گفت : ((بر خلاف آن طاغوت (فرعون ) كه بر اثر غرور تسلط بر سرزمين مصر، ادعاى خدايى كرد، من اين كشور را جز به خسيس ترين غلامان نبخشم .))

دوست خوبم ادامه مطلب را بخوان..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 6:50  توسط میرزایی  | 

وساطت براى امر خير و نتيجه گرفتن با چند نفر از سالكان و رهروان راه حق همنشين بودم ، در ظاهر همه آنها با شايستگى آراسته بودند، يكى از بزرگان دولت نسبت به آنها حسن ظن بسيار داشت و حقوق (ماهانه اى ) برايشان تعيين كرده بود به آنها پرداخت مى شد، تا اينكه يكى از آن سالكان ، رفتار ناشايسته اى انجام داد، كه آن بزرگمرد نسبت به آن سالكان بدگمان گشت و در نتيجه رونق بازار آن سالكان كساد شد و حقوقشان قطع گرديد.

دوست خوب من بر روی ادامه مطلب کلیک کن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12:38  توسط میرزایی  | 

6. راز واژگونى تخت و تاج شاه ظالم
پادشاهى نسبت به ملت خود ظلم مى كرد، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز كرده ، و آنچنان به آنان ستم نموده كه آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از كشورشان به جاى ديگر هجرت مى كردند، و و غربت را بر حضور در كشور خود ترجيح دادند. همين موضوع موجب شد كه از جمعيت بسيار كاسته شد و محصولات كشاورزى كم شد و به دنبال آن ماليات دولتى اندك ، و اقتصاد كشور فلج ، و خزانه مملكت خالى گرديد.
ضعف دولت او موجب جراءت دشمن شد، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصميم گرفت به كشور حمله كند و با زور وارد مملكت شود:
هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد
گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش
بنده حلقه به گوش از ننوازى برود
لطف كن كه بيگانه شود حلقه به گوش
دوستان خوب من ادامه مطلب را بخوانید...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:49  توسط میرزایی  | 

فقير آزاده در برابر شاه فقيرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از كنار او گذشت . آن فقير بر اساس اينكه آسايش زندگى را در قناعت ديده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نكرد.
پادشاه به خاطر غرور و شوكت سلطنت ، از آن فقير وارسته رنجيده خاطر شد و گفت : ((اين گروه خرقه پوشان (لباس پروصله پوش ) همچون جانوران بى معرفتند كه از آدميت بى بهره مى باشند.))
وزير نزديك فقير آمد و گفت : ((اى جوانمرد! سلطان روى زمين از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نياوردى ؟))
فقير وارسته گفت : ((به شاه بگو از كسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ كه از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نيستند.))

دوستان خوبم ادامه مطلب را بخوانید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 7:43  توسط میرزایی  | 

اندازه نگهدار كه اندازه نكوست

يكى از شاهان ، شبى را تا بامداد با خوشى و عيشى به سر آورد و در آخر آن شب گفت :
ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نست
كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست
فقيرى (صبور) كه در بيرون كاخ شاه ، در هواى سرد خوابيده بود، صداى شاه را شنيد، به شاه خطاب كرد:
اى آنكه به اقبال تو در عالم نيست
گيرم كه غمت نيست ، غم ما هم نيست
دوست خوب من ادامه مطلب را بخوان...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:7  توسط میرزایی  | 

عبرت از دنياى بى وفا يكى از فرمانروايان خراسان ، سلطان محمود غزنوى را در عالم خواب ديد كه همه بدنش در قبر، پوسيده و ريخته شده ، ولى چشمانش همچنان سالم و ...

دوست خوب من ادامه مطلب را بخوان...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:53  توسط میرزایی  | 

دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه برانگيز در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: ((هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.))
وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سر شمشير تيز

شاه از وزيران حاضر پرسيد: ((اين اسير چه مى گويد؟))

دوست خوب من بر روی ادامه مطلب کلیک کن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 7:37  توسط میرزایی  |