تبليغاتX
YA Ali
قرآن - حدیث - داستانهای از امامان - حکایت - مطالب جالب - جوک - اخبار جهان
قسمت آخر اتاق آبي

در كشتزارهاي دشت صفي آباد چقدر Bleuet بود. آبي اش محشر بود ، هنگام درو، دهقانان روسي اولين دسته چاودار را با تاجي از اين گل مي آراستند ، و پيش تمثال مقدس مي نهادند. مي دانستند در شدت خشكسالي ، اين گلهاي آبي كوچك چه نوشابه سرشاري به زنبورهاي عسل مي بخشند. سلوخين به همسايگي سودمند چاودار و اين گلها پي برد.

دوست خوب قسمت آخر اتاق در ادامه مطلب ميباشد

 

http://islam.blogfa.com/


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:55  توسط میرزایی  | 

 

 

قسمت سوم اتاق آبی بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:55  توسط میرزایی  | 

قسمت دوم

 

دوست خوب من قسمت دوم اتاق آبي در ادامه مطلب ميباشد كليك كن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:43  توسط میرزایی  | 

قسمت اول

ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود.
اسمش اطاق آبي بود (مي گفتيم اطاق آبي) ، سر طويله از كف زمين پايين تر بود. آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود. راهرويي كه به اطاق آبي مي رفت چند پله مي خورد . اطاق آبي از صميميت حقيقت خاك دور نبود ، ما در اين اطاق زندگي مي كرديم. يك روز مادرم وارد اطاق آبي مي شود. مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند ، مي ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبي كوچ مي كنيم ، به اطاقي مي رويم در شمال خانه، اطاق پنجدري سفيد ، تا پايان در اين اتاق مي مانيم، و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد.

 

دوست خوب بر روی ادامه مطلب کلیک کن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:53  توسط میرزایی  |